امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 25 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

این روزهای جوجو

سلام عشق قشنگم  عشق دوم مامانی وقتی بهت میگم عشقم بابایی ازم میپرسه کی عشقته میگم شما عشق اولی و جوجو عشق دوممه  قربون هردوتاتون بشم من پاییز داره از راه میرسه هوا خیلی خوب و خنک شده دیروز صبح که داشتم میومدم اداره کلی قاصدک رو زمین و هوا بود فضا رو خیلی قشنگ کرده بودن امروز صبح هم متوجه شدم بعضی از برگهای درختا دارن زرد میشن و میریزن  وقتی هم از کنار مغازه ها رد شدم  دیدم کلی نوشت افزار و  مداد رنگی و دفتر برا خرید اول مدرسه گذاشته بودن تو ویتریناشون با خودم گفتم وای کی بشه من با ذوق برا مدرست خرید کنم   وای خدایا کی اون روز بیاد عزیزم چهار نشبه پیش طبق روال همیشه دایی اومد دنبالمون رفتیم خونه...
19 شهريور 1393

40 روزگی تولد جوجو

سلام پسر قشنگم مست و ملنگم امروز شدی  روز تموم  40 روزگیت مبارک قند عسلم  چقدرم تند تند گذشت عزیزم مامان بابایی امروز برات مراسم چله شوران میگره ولی متاسفانه من و بابایی چون سر کاریم نمیتونیم تو مراسم باشیم  ببخشید ما رو عزیزم عوضش من یه نقاشی برات کشیدم که از طرف من و بابایی تقدیمت میکنیم ایشاله بعدا برات جبران کنیم عزیزم  فعلا اینو داشته باش تا بعد مامان من هم برات نذر کرده 40 روزگی تولدت آش رشته درست کنه که خوب باز ما نیستیم ولی گفتش براتون میفرستم دیرو من و بابایی رفتیم دو دست لباس برات  گرفتیم که مامان بابایی امروز تنت کنه مبارکت عزیزم اینم عکسش راستی عزیزم چهارشنبه پیش برد...
11 شهريور 1393

امیر مهدی در قنداق

سلام عشق من خوبی عسیسم وای که صبح با چه زحمتی ازت دل کندم اومدم اداره دلم برا دیدنت پر پر میزنه  عشق مامان امروز شدی  ماه تموم یک ماهگیت مبارک عزیز دلم چقدرم تند تند گذشت نفس مامان تو این یه ماه چقدر اذیت شدی من برات بمیرم ولی عیب نداره عوضش قوی میشی اولین روز که تو بیمارستان بخاطر سردی دست و پات کبود شد و بستری شدی بعدش هم زردی گرفتی و بعد از اون هم که سرما خوردی  کاش همه درد و بلاهات  به جون من بیان اخه تو خیلی کوشولویی  البته خدا رو شکر الان خوبی و فقط کمی سرفه میزنی  ایشاله یکی دو روز دیگه خوب خوب بشی   عصری اگه بابایی زود از سرکارش برگشت برات جشن کوچیک یک ماهگی میگیریم عزیزم ...
1 شهريور 1393

روزهای جوجو

سلام جوجوی عزیزم قند عسلم دلم برات تنگ شده   میخوام برات تعریف کنم این هفته چی شد  مامانی برات بگه که چهارنشبه هفته پیش صبح که از خواب پا شدم گلوم میسوخت اولش فکر کردم شاید گلوم خشک شده بعدش با خودم گفتم وقتی خواستم دست و صورتمو بشورم آب نمک غرغره میکنم که اگه سرما خورده باشم بدتر نشه ولی متاسفانه یادم رفت  وقتی اومدم اداره صبحونه با همکارام سیب زمینی سرخ شده خوردیم که متاسفانه گلو دردم رو یادم انداخت طوری که ظهر رفتم خونه صدام گرفته بود عصرش  خاله لیلی و دایی مجتبی اومدن دنبالمون رفتیم خونه مامانم اینا اونجا که صدرا و عسل و مامان صدرا و مامان خودم سرما خورده بودن منم یادم افتاد و رفتم آب نمک غرغره کردم مامانم...
28 مرداد 1393

روزهای امیر مهدی

  پسر قشنگم مست و ملنگم   دلم برا ادا هات تنگ شده وقتی میخوابی خیلی ناز میخوابی تقریبا بیشتر روز رو خوابی و شبها کمتر میخوابی شیطون شدی میخوای اذیت کنی وقتی گشنت میشه که بلوا راه میندازی و وقتی  میخوای شیر بخوری  با حرص شروع میکنی به شیر خوردن وای  که عاشق این حرکتت هستم که با حرص شیر میخوری فقط من چشمات میبینم که چه جوری گرد میکنی  هر وقت میخوام این حرکتت رونشون کسی بدم آروم میشی و دیگه این کار نمیکنی عزیزم پنج شنبه با بابایی رفتیم درمونگاه  اونجا قد و وزنتو گرفتن خانم دکتر هم معاینت کرد و هزار ماشاله همه چیت خوب بود فقط خیلی اسرار داشتن که شیر خودمو بهت بدم هر چقدر هم توض...
22 مرداد 1393

عکسهای گل پسرم

سلام گل پسرم قند عسلم  چقدر دلم برات تنگیده دو ساعت دیگه میام پیشت عزیزم امروز میخوام عکساتو از روز اول تا حالا بزارم تو وبلاگت ولی بزار قبلش از اتفاقایی که افتاده برات بگم  عزیزم روز دوشنبه من و بابایی و مامان بابایی و دایی مجتبی رفتیم آزمایشگاه که آزمایش تیروئید شما رو بگیریم  اونجا آقای دکتر بهمون گفت بچتون مشکوکه به زردی و آدرس یه دکتر رو داد که بریم پیشش و با دستگاه زردی رو مشخص کنه من امیدوار بودم شما زردی نگرفته باشی آخه اصلا از صورت و دست و پات زردی معلوم نبود فقط یه خورده چشمای خوشگلت  زرد شده بود ولی وقتی رفتیم مطب آقای دکتر جمشیدی و با دستگاه تست کرد گفت زردی بالاست روی 11 و نیمه و کلی ما رو نگران ...
13 مرداد 1393

خاطره زایمان پسرم

سلام پسر قشنگم خوبی عزیز دلم الهی که من قربونت بشم خیلی دلم برات تنگیده آخه صبح شما خواب بودی من اومدم سر کار  کاش میتونستم مرخصی زایمان  بگیرم ولی چیکار کنم  که همزمان با دنیا اومدنت  قرار دادم تموم شد و مجبورم بخاطر تمدیدش بیام اداره که خدایی نکرده کارمو از دست ندم هر چند شما پیش مامان بزرگی و خیالم راحته از این بابت  وی خیلی دلتنگتم همش چشمای قشنگت جلو چشمامه  و حالا از خاطره زایمانت بگم عزیزم روز چهارشنبه عصر من و  مامان صدرا و خاله ط رفتیم مهران بابایی خیلی دوست داشت باهامون بیاد ولی خوب باید میموند و فردا صبح زود مامانش رو میاورد پیش ما   من و خاله ها رفتیم خونه خاله لیلی من به دکترم ز...
12 مرداد 1393

عکس های امیر مهدی

پسرم پنجشنبه دوم مرداد 93ساعت 1:10 با قد 49 سانت و وزن 3کیلوو400گرم ودور سر 36 سانت تو بیمارستان امام حسین مهران  که خانم دکتر سمیه عنایتی منو عمل کردن بدنیا اومد  اینم عکساش همزمان که اذان در گوشش میخوندن اذان طهر به افق مهران از رادیو بیمارستان پخش می شد ...
4 مرداد 1393

تولد امیر مهدی

سلام عزیز دلم الهی که من قربونت بشم  دیگه شمارش تموم شد دیگه  میای پیشم    الهی که فدات بشم یعنی چه شکلی هستی مامان فدات بشه  نمیدونی چقدر خوشحالم دارم بال در میارم   تولدت مبارک عزیزم  نمیدونی صفای وجودت چقدر زندگیمو قشنگ کرده   امیدوارم بتونم مامان خوبی برات بشم  از بس که خوشحالم نمیدونم چی باید بنویسم منم که انشام ضعیفه  خوب دیگه کسایی که رشتشون فنیه همینن انشا و ادبیات خوبی ندارن و مامان تو هم یکی از اینهاست امرزو هم اومدم تو وبلاگت جشن  بدنیا اومدنت رو بگیرم  ایشاله که عمر طولانی و با عزتی داشته باشی  اینم از کیک تولدت وبلاگیت   آخه من این پستو یه روز زودتر نوشتم  برا همین اینجا برات تولد...
1 مرداد 1393